تبليغاتX
Limited_pages
مهربانم ، خوب من

آشنای خنده هايت،همچنان اينجا نشسته، منتظر ، شايد که از پشت پنجره باز بتابی،

شايد که شبا هنگام،ماه فرصت کند و از ميان گيسوانت ، باز اين اطاق تاريک را روشن کند ،

شايد که باز هرم نفست بر روی شونه های خسته من باشد،

شايد که باز ، تو باشی و من و خنده های قشنگت،

بدان که نگاه تو ، حضور تو تنها خاستنيست،

بيا ، باز گرمی ببخش با کلامت

 

 

+ نوشته شده در 6 Oct 2009ساعت 8:2 AM توسط Stolen_prayer |

گه گاهی با خود ميانديشم ، کاش که شاعر بودم ، و در وصف نگاهت قصيده ها ميسرودم ،

يا کاش نقاش بودم ، و تنها گوشه اي از زيبايی بی وصف تو را به بوم ميکشيدم،

کاش نوازنده بودم ، نت به نت ندای لبخندت را به مينواختم،

کاش کاشف بودم ، و برای يافتنت تا نا شناخته ها ميرفتم،

و کاش و کاش و کاش

ببخش مرا ، برای هر انچه کا بايد ميبودم و نيستم

 

 

+ نوشته شده در 6 Oct 2009ساعت 8:0 AM توسط Stolen_prayer |

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها درخوابه امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

زنده یاد سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در 24 Jul 2009ساعت 4:33 AM توسط Stolen_prayer |

بدجوری تازگی ها بهم ريختم ،احساس گناه ميکنم، نميدونم چرا، درست وقتی اينبار, تنها گناهم

بيگناهی بوده

 

از همه چيز و همه کس بريدم ، ميخوام تنها باشم ، خودم و خودم ، تنها با خاطراتی که اين شبا

خاسته يا نخواسته بزور خودشون رو مهمون کردن، و اينبار ، بدجوری جا خوش کردن،

به هيچ چيز ميل ندارم ، نه غذا ، نه خواب ، شدم مثل يه مرده متحرک، ساعت ها ميشينم  و به يه نقطه

خيره ميشم، کم حوصله ، کم هواس ، منتظر

اين روزا از همه رو برگردوندم ، حتی از خدا،

شب و روز ميگزرن ، بدون هيچ اتفاق خاصی، و من همچنان به صندلی خودم تکيه ميدم ،

خودم هم خسته شدم ، ميدونم اين راهش نيست ،

سخته وقتی واسه همه مرهم باشی ، ولی واسه خودت فقط شاهد گزر زمان،

به هيچ کس نتونی بگی چی تو ذهنت ميگزره ، افکاری که دارن مغزم رو مثل کرم ميخورن،

تنها راهش نوشتنه ، نوشتن  و نوشتن 

 

 

+ نوشته شده در 7 Jul 2009ساعت 5:27 AM توسط Stolen_prayer |

  بازم يه شبه ديگه

شب با هجوم سايهای مخوف، سايه های روی ديورها، سايه هايی از خاطرات گذشته،سايه هايی

مجهول تر از فردا ، سايه هايی که ميان و تو مخت ميرن ، مجبورت ميکنن که فکر کنی،به ياد بياری ، مجبورت ميکنن

که سفر کنی ، به کوچه های خاطره ، به شهر نگاه، جايی که خيلی وقته توش گم شدی،

گم شدی و راه باز گشتی نداری ، محکوم به زندگی تو گذشته ميشی،يه گذشته خاص ، من تبعيد شدم

به اون شهر و راه برگشتی ندارم ،

بازم يه شبه ديگه،

شبی سياه، شبام همش سياهن، کورمال کورمال به دنبال شعله ميگردم، ولی افسوس که هر سوسو

شمعی تنها سراب است،نوری از گذشته،

خورشيد از اين شهر رفته و من فقط شاهد رفتنش بودم،همچون کودکی نا توان ،در برابر تصميم سرنوشت

سهم من از زندگی، تو قربت ماندن و پوسيدنه ، سهم من تکرار هر روز واژه سنگين جداييست،

پرسشی هميشگی،انتظار تا بينهايت، شمردن روز های تقويم ابديت، تکرار مهال يک ارزو،

رويای شيرينی که لابلای فصلهای چشم به در دوختن، هنوز زندست،اين رويا تنها اميده واسه تحمل کردن

زخم های شب ، شبی که از گيسوانش شروع شد، و به محفل تنهايی من ، قدم گزاشت.شب،مهمان

جرز های اين خانه ست ، هميشه هست،

بازم يه شب ديگست،

شبی که پر شده از يک سوال،چرا او ،بايد برود؟

او نور را از خانه ربود، چشمان او نور بود،که رفت،

من ماندم و شب،

باز هم شبی ديگر،قصه مکرر تنهايی،در هاله اي از وهم و سکوت،

باز هم شب،

+ نوشته شده در 6 Jul 2009ساعت 3:2 AM توسط Stolen_prayer |

سلام،

سلام،خودتی؟برگشتی؟

آره،من برگشتم،خيلی دلم واست تنگ شده بود،کلی داستانهای جديد دارم واسه تعريف کردن،

من منتظر شنيدن هستم،

امشب نه،فردا بر ميگردم،همش رو واست تعريف ميکنم،

کلاغ اينو گفت و پر کشيد،چشم مترسک رو هم بهش نداد،اصلاً يادش رفته بود که مترسک چيزی بهش داده بود،چيز با ارزشی که تا نداشت،

صبح کلاغ بر گشت،ولی تنها نبود،به مترسک گفت ،

سلام،

سلام،صبح بخير،

ببين ميخوام چنتا از دوستام رو بهت معرفی کنم ،اينا هم از جاهای دور اومدن ،فقط يه مقدار گرسنه هستن،ميتونی اجازه بدی بهشون يه مقدار از اين گندم ها رو بخورن؟

مترسک گفت ،دوست؟اشکال نداره،ولی من فکر کردم تو دوست من هستی،اينا مجودات خوبی هستن؟من احساس خوبی ندارم،

تو که اينقدر حسود نبودی،اينا دوستای من هستن،اصلاً تو از دوستی چی ميدونی؟تو اين حرف ها رو از روی حسادت ميزنی،اصلاً کی گفته من و تو ميتونيم دوست باشيم؟

کلاغ اينا رو گفت و پر کشيد،مترسک با کلی غم به دنيای تاريک خودش بر گشت،ولی هنوز به کلاغ فکر ميکرد،و منتظر بود که کلاغ بر گرده،ولی کلاغ با دوستاش،همه مشغول خوردن دونه ها بودن ،گرمه تفريح حتی متوجه اومدن،کشاورز هم نشدن،با صدای شليک گلوله،همه کلاغ ها متفرق شدن،هر کدوم به جايی پر کشيد،کلاغ قصه ما که حسابی شکه شده بود،از دوستاش کمک خواست ولی هيچ کدوم بهش کمک نکرد،مترسک که اين وضع رو ديد،با تمام توان خودش رو انداخت روی کشاورز،که اتفاقاً از کنار مترسک رد ميشد،کلاغ که بخودش اومده بود،از فرصت استفاده کرد و پرواز کرد و رفت،کشورز هم که از کوره در رفته بود،دهان مترسک رو دوخت،و اون رو شکست و به گوشه انداخت،هفته ها گذشت،کلاغ که فهميده بود دوستی کلاغ های ديگه واسش سودی نداشت،دلش واسه مترسک تنگ شد،پس دوباره به سراقش برگشت،ولی افسوس که دير شده بود،مترسک ما مدتها بود که غرق در تاريکی و سکوت و تنهايی،رها شده بود،مترسک مرده بود،و کلاغ با چشم مترسک و کلی خاطرات شيرين و تلخ تنها موند...

                                                                                                   The End

+ نوشته شده در 5 Jul 2009ساعت 0:16 AM توسط Stolen_prayer |

سکوت ، کلاغ رفت و شب و سکوت دوباره با مترسک همراه شدن،و افکار پراکنده،اين اولين بار بود که مترسک،جز شب و تنهايی يه دوست ديگه هم داشت،يه دوست واقعی،روزها و ماه ها به همين منول ميگذشت هر شب مترسک و کلاغ ساعت ها با هم گفتگو ميکردن،و سرمای زمستان را پشته سر ميزاشتن.کلاغ از تجربهاش واسه مترسک تعريف ميکرد،و مترسک با هوسی سير نشدنی به دستانهای کلاغ گوش ميداد،تا اين که فصل بهار اومد،و کلاغ خودش را واسه يه سفر ديگه آمده کرد،

وقتش رسيده،

وقته چی؟

بايد برم،

کجا؟

سفر،

نرو،

نميشه،بايد برم،ولی زود بر ميگردم،قول ميدم همينجا همديگر رو دوباره ببينيم،

اين مال تو،(مترسک به چشمش اشاره ميکنه)

اين ؟ولی اين که چشمته،

ميدونم،ولی تو از چيز براق خوشت مياد،تازه اين تنها چيزی هستش که ميتونم بهت بدم،

ولی،

ولی نداره،تو تنها دوست من هستی،اينجا چيزی واسه ديدن نيست،من همه چيز رو حفظم،و اين منظره هم که هيچ وقت تغيير نميکنه،پس برشدار،مال تو،

ممنون،قول ميدم وقتی برگشتم بهت پسش بدم،

بدين ترتيب کلاغ رفت ، و مترسک تو دنيای تاريک خودش فرو رفت،روزها و شبها ميگذشت و مترسک جز شنيدن کار ديگه نميتونست اينجام بده،

تو تاريکی فقط به دوستش فکر ميکرد،به حرفها يی که ازش شنيده بود،و به تصوير کلاغ که تو ذهنش نقش بسته بود،ماه ها سپری ميشدن،يک ماه،دو ماه،سه ماه،يک سال گذشت،مترسک همچنان منتظر کلاغ مونده بود،تا اينکه يه روز صدای آشنايی توجه مترسک رو به خودش جلب کرد
+ نوشته شده در 5 Jul 2009ساعت 0:13 AM توسط Stolen_prayer |

مترسک تا صبح به کلاغ فکر ميکرد،و البته به خودش تو گودال آب...واسه اولين بار بود که خودش رو ميديد،تاحالا فکر ميکرد بايد يه جوره ديگه باشه،يمقدار سخته تصور کردنش،ولی فکر کنين ،چقدر سخته

اگه آدم بخواد تموم روز رو بدون هيچ حرکتی، سرو پا وايسته حتی نتونه سرشو بچرخونه يا دستش رو تکون بده

و از همه زجر اورتر اينکه حتی نتونه حرکت کنه،مترسک تو عالم خودش بود ،داشت به اتفاقات شب گذشته فکر ميکرد

از همه بيشتر به حرف های کلاغ در رابطه با اون ور کوه ها ، درگير افکار خودش بود که... ،

سلام،

سلام،چرا اينقدر دير اومدی؟شب شده ،فکر ميکردم ديگه نميای ،

ببخشيد،به چی فکر ميکردی؟ که حتی متوجه اومدن من هم نشدی؟

به حرفای ديشب، ميدونی واقعاً واسم جالبه،واسم تعريف کن ، هر چيزی رو که ديدی،

مترسک تا صبح به کلاغ فکر ميکرد،و البته به خودش تو گودال آب...واسه اولين بار بود که خودش رو ميديد،تاحالا فکر ميکرد بايد يه جوره ديگه باشه،يمقدار سخته تصور کردنش،ولی فکر کنين ،چقدر سخته

اگه آدم بخواد تموم روز رو بدون هيچ حرکتی، سرو پا وايسته حتی نتونه سرشو بچرخونه يا دستش رو تکون بده

و از همه زجر اورتر اينکه حتی نتونه حرکت کنه،مترسک تو عالم خودش بود ،داشت به اتفاقات شب گذشته فکر ميکرد

از همه بيشتر به حرف های کلاغ در رابطه با اون ور کوه ها ، درگير افکار خودش بود که ،

سلام،

سلام،چرا اينقدر دير اومدی؟شب شده ،فکر ميکردم ديگه نميای ،

ببخشيد،به چی فکر ميکردی؟ که حتی متوجه اومدن من هم نشدی؟

به حرفای ديشب، ميدونی واقعاً واسم جالبه،واسم تعريف کن ، هر چيزی رو که ديدی،

خب ،من يه کلاغم و مثل باغی کلاغها هر سال به جاهای مختلف سفر ميکنم،ميدونی ما تو يه دنيای بزرگ زندگی ميکنيم ،دنيايی که پر شده از زيباهی ها مثل کوه ها ،دريا ها ، رودخانه ها، جنگلها،گل ها، پرندها و حيونات مختلف ،دنيای ما پر از هياهو و صدا های قشنگه ،چيزای براق و زيبا يی توش هست و البته يه مقدار زشتی هم داره،اونم مربوط به آدم هاست،مجدات خاصی هستن،خودشون رو مالک همه چيز ميدونن،و همه اون چيزای زيبا رو داغنون ميکنن،

از کوه ها واسم بگو،

اونا بلندن،پر هيبت ،و با شکوه،

از جنگل واسم بگو،

اون زيباست،سبز،زنده،

از دريا واسم بگو،

درياها بيکرانن،ابی،آرامش بخش،

از بيابان ها واسم بگو،

اونا ،تنهان،سخت،گرم،

از آدما واسم بگو،

اونا بيرحم هستن،شلوغ ،متفکر،خلاق،عجيب ،

ديگه چی؟

از احساس بهت بگم؟

احساس؟

آره ،اون چيزی که درون تو هستش،چون تو هم ساخته دسته انسانی،چيزی که تورو وادار ميکنه شبا بيدار بمونی و فکر کنی،تخيل داشته باشی،و با ذهنت پرواز کنی،

جالبه،من هم بيرحمم؟

آره و نه،واسه همين ميگم تو موجود جالبی هستی،

جداً؟

آره ،مثلاً تورو آدم ها ساختن که پرنده ها رو بترسونی،ولی الان تو با يکيشون دوستی،

دوست؟ما دوستيم؟

آره،دوستی يعنی همين که من باهات حرف بزنم،تو با من حرف بزنی،منو از خودت نرنجونی،و هر شب منتظر من بمونی
+ نوشته شده در 5 Jul 2009ساعت 0:10 AM توسط Stolen_prayer |

سلام،من اين پشتم

کجا

پشته سرتم

من که نميتونم بچرخم ، مگه نميبينی پام اينجا گير کرده

اه ببخشيد اصلا" متوجه نشدم

حالا خوبه؟ميتونی منو ببينی؟اصلاً تو که چشم نداری!پس چجوری منو ميبينی؟

اولاً من چشم دارم نميبينيشون اينجا هستن ،جلوی سرم،دوماً تو ديگه چه جونوری هستی؟

من کلاغم ،تا حلا نديدی؟

راستش از دور ديدم ،آخه شما بايد از من بترسين، واسه همين هميشه فرار ميکنن،ولی تو،از من نميترسی؟

نه،چرا بايد بترسم؟تو چرا تنهايی؟ اونم اين وقت شب؟

من ؟من هميشه تنهام...راستی اينجا رو نگاه ، تو اين گدال پايين پام،يه جونوره عجيب از صبحه تاحالا

اين تو ويستدا داره منو نگاه ميکنه، فک کنم خطرناک باشه، آخه يه جوری هستش،اصلاً چشم نداره،گوش هم نداره

نه پر داره نه شاخو برگ،پوستش مثله گونی ميمونه،توشم پر از کاهه ، با اون کلاهه گندش،ترسناکه نه؟

'خنده '،آخه عزيز من اين که تو اين گودال ميبينی تصويره خودته تو آب منعکس شده،

جداً؟يعنی من اينقد زشتم؟ولی من که ميتونم بشنوم ،حرف هم ميتونم بزنم ،تازه ميتونم ببينم،ولی اين

واسه همين ازت پرسيدم چشت کوش،نگفتی چرا تنهايی؟

'بعد از کمی مکث'،ها؟چرا تنهام؟خوب مگه نميبينی من که نميتونم حرکت کنم اينجا گير کردم،تازه اينقدر

زشت و ترسناک هستم که کسی جرأت نميکنه بهم نزديک بشه،

آخه...مگه تو خانواده نداری؟

خانواده؟نه،چی هست؟

يعنی پدر و مادر يا خواهر و برادر ،اصلاً تو ازکجا اومدی؟

من نميدونم،از وقتی يادم مياد اينجا بودم ،

يعنی تاحالا هيچ جا نرفتی؟منظورم قبل از اين که اينجا گير بيفتی؟

نه...چرا...يادم اومد.يه بار يادمه حرکت کردم،ولی رو شونه يه آدم بودم.فقط ديدم زمين داره راه ميره،همين،

ميدونی تو موجود جالبی هستی...ببينم حالا چی کار ميکردی؟

هيچی ، مثل هميشه ، داشتم فکر ميکردم،بگو ببينم تو از کجا اومدی؟

من ، از يه جای دور، پشته اون درخت،پشته اون کوه ها،

چرا دروغ ميگی؟اونجا که چيزی نيست ،اونجا سرزمينه نبودی هستش، اونجا اون آتيش بزرگ هرشب مخفی ميشه

و هر صبح از اونجا مياد بيرون ، هر چی اونجا باشه رو از بيين ميبره،

'خنده'،نه بهت دروغ نگفتم،اونجا واقعاً يه زمين ديگه هستش ،تقريباً مثل اينجا ،من همه جاها رو گشتم ،ولی اين آتيش بزرگ رو نديدم

چطور نديدی؟به اون بزرگی تو اسمون ،

اها،نکنه خورشيد رو ميگی؟ببين تو واقعاً موجود جالبی هستی،

خورشيد...؟تو واقعاً همه جا رفتی؟

همه جا که نه ،ولی خوب من خيلی جاها سفر کردم،

واسم تعريف کن، بايد جالب باشه،من هيچ وقت ! هيچ جا نرفتم،

باشه حتماً واست همه چيز رو تعريف ميکنم، ولی الان ديره،من بايد استراحت کنم،فردا بر ميگردم،

باشه،من منتظرت،ميمونم.تا فردا

+ نوشته شده در 5 Jul 2009ساعت 0:8 AM توسط Stolen_prayer |

Touch, touch in the flame's desire
Feeling the pain's denial,
And your finger's in the fire.
Look, look in the candle light
See in the flame of life
And my spell our lie

Taste the love, The lucifer's magic that makes you numb
The passion and all the pain are one
You're sleeping in the fire
Taste the love, the lucifer's magic that makes you numb
You feel what it does and you're drunk on love
You're sleeping in the fire

I gaze as the flame and fire burn
And cry out the name of which I yearn

Taste the love, The lucifer's magic that makes you numb
The passion and all the pain are one
You're sleeping in the fire

Lyric by W.A.S.P-Sleeping in the Fire

+ نوشته شده در 30 Jun 2009ساعت 10:37 PM توسط Stolen_prayer |